تبليغاتX


سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه (¯`v´¯) `*.¸.*´ (¯`v´¯) `*.¸.*´ www.shahansha_01.com




نويسندگان أصغــ فضلي ــر



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق أصغــ فضلي ــر



ياهو من shahansha_01@yahoo.com



آمار وب



طراح قالب:



لوگو دوستان أصغـ فضلي ــر



أصغـ فضلي ــر موزيك





راز من و راز تو

ابزار و بهانه و ادوات و چراغ و نشان و همواری و علائم و تمامییت اینها مرادیست برای رسیدن به هدف , هدفی ارزشمند , هدفی جاویدان , هدفی یکه و تنها , هدفی زیبا , قشنگ , دلبر , ناز , مهربان , فداش بشم الهی , قربونش برم الهی , عاشقشم الهی , نازشو برم الهی , تو همون الهی .
اینهمه فرستاده از سویش , این همه قاصدهای پیک خدایی , اینهمه یاران فرستادگان , حواریون و امامان , دوستداران , آمدند تا طریقت نشان دهند , آمدنت علائم راههای سنگلاخ زندگی را در طریق رسیدن به منزلگاه معبود را نشان دهند , هر کدامین آنها برگزیدگانی شایسته بودند , آمدند و رفتند از ملل های مختلف از زبانهای متعدد , دراین راستای انسانهایی بدون گزینش از سوی یکتا معبود نیز آمدند و چنان زیستند که نامشان ویادشان همواره در دلهای ماست و رفتند , شایسته وبایسته زیستند,یکی با نام پیامبر , یکی امام , یکی پاپ ,یکی دانشمند,یکی محقق , نویسنده, شاعر,و عده ای هم با شغل خویش ,همه اینها فقط چراغ راه انسانها بودند , پلکانهای صعود ما بسوی بارگاه عزت و افتخار یکتا معبود بودند , در برابر این چراغ ها با احترام و خلوص شکرخدایی گذر کنیم بسوی بارگاه عزت خدایی , ار خرافه ها بدور شویم , از یکه زاری ها و گریه های بی هدف دوری بجوییم , گریه نه اینکه خوب نیست اتفاقا" چیز خوبیست ولی دائم و بدون هدف بی قائده گیه مفرط برای انسان پدیدار می آورد .
قربونت برم خدا , توهم مثل من غریبی رویه این زمین .
دوستان گلایه دارم خیلی , خدای را داخل یک کتاب دیدن بس است , خدای را در مسجد وکلیسا ومعبد و خانگاه دین بس است , خدای را در قالب و القاب دیدن بس است , نمیخواهم با قوانین خاص با رعایت نکات پیچیده و درهم و مشگل و گاها" با زبان نا آشنایی دیگر که از فهمش بدورم با عشق خویش هم صحبت شوم , برای من یکی فرق نمیکند با چه زبانی با خدای خویش راز کنم , عربی , فارسی , ترکی , روسی , لاتین , فرانسوی , آلمانی مکزیکی , ژاپنی , حتی زبان پانتومیم , حتی زبان نگاه , حتی زبان خواب , حتی زبان دل , برایم فرق نمیکند , خدای من قادر به هر زبانیست , او والاترین هست , او عاشقترین عاشقیست که ما را دوست دارد , او ما را دیوانه وار دوست دارد , چه کردیم , چگونه دیدیم این عاشق را , چگونه یافتهء خویش را سمبل خویش قرار دادیم , خدایی که برای ما شده چرتکه, خدایی که برای ما شده گواه برای قسمهای خویش که من راست میگویم , خدایی که فقط در بحرانهای خویش یادش میکنیم , تابحال وسط جشن و پایکوبی و خوشی و خرمی یادش کردیم ؟ خدایی که فقط باید در خانه اش در جای بخصوصی در وقت عبادت میتوان صحبت کرد , نه اینکه مخالفم , خیر , ولی من وقتی به یک موزیک در راستای آرامش روحی خویش گوش میدهم میتوانم چنان حالتی را از روح خویش بجای بگذارم که اثراتش باقی باشد , من وقتی گلی را بوی میکنم , میتوانم با خدای خویش در اعماق روح خویش راز کنم .
دوست عزیزم قسم میخورم به جان دو عزیزم مادر و پدرم , قسم میخورم به روح پاک برادرشهیدم , قسم میخورم به حرمت این قلم مجازی که با صدق روحانی یک روح عاشق خالقش نویسه می نماید , حلال تمامی مشگلات انسان فقط عشق به خداست و بس , عاشقش شو و ببین که کوه را جابجا میکنی , بشرطی که عاشق هیچکس نشی , حتی مادر حتی پدر حتی همسر و فرزند , حتی دوستی که خیلی دوستش داری , دامان خویش را از هرچیز و هرکس , بتکان , با دامان هیچ فانی , به سراغ جاویدان عشق خویش رهسپار شو , قسم به هر آنچه عزت و افتخارم هست که راز خلقت در همین است , راز من و راز تو

منکه در دام هلاک افتاده ام
منکه چو اشکی به خاک افتاده ام
عاشقی دیوانه ای افسرده جانم
بی دلی بی حاصلی بی آشیانم
من کی ام درد آشنایی
بی نصیبی بی نوایی
منم غباری به کوی تو
منم که مستم به بوی تو , به بوی تو

بچه ها خواهش میکنم عاشقش شوید
به مرگ خودم قسم همه چیز درهمین هست
چنان پروا بگیرید که هیچ قدرتی یارای شما نباشد
ولی به شرط شناسنه های موجود برای عشقش
کافی نیست , هر طور که وجدانت میگوید
همان عشق خداییست , میتوانی تمامی معابد و کلیسا و
مساجد دنیا را در دل خویش جمع کنی
باز دل تو وسعتی بیکران دارد


[+] نوشته شده توسط اصغــ فضلی ــر در 1:26 AM | |







عاشقانه میخوانم

شب است و نام تو را عارفانه میخوانم
ببین كه شعر تو را بی بهانه میخوانم
شب است و مرغ شب و ذكر حمد ایزد پاك
و من كه ذكر تو را جاودانه میخوانم
به كلبه دل من عاشقانه كن گذری
كه من همیشه تو را ، عاشقانه میخوانم
جوانه میشكفد دردلم به عشق وصال
و من ، دوباره تو را چون جوانه میخوانم
أسیر موج دعایم ، كسی نمیداند
كه زیر موج ، غزل از كرانه میخوانم
در این غروب غم انگیز ، همدم من باش
ببین كه شعر تو را ، بی بهانه میخوان

[+] نوشته شده توسط اصغــ فضلی ــر در 0:18 AM | |







سفر کردم

سفر کردم که از عشقت جدا شم ..... دلم می خواست دگر عاشق نباشم

ولی عشقت تو قلبم مونده ای وايی ..... دل ديونم سوزنده ای وايی

هنوزم عاشقم دنيای دردم ..... مثل پروانه ها دورت می گردم

سفر کردم که از يادم بری ديدم نميشه ... آخ عشق يه عاشق با نديدن کم نميشه

غم دور از تو موندن يه بی بال و پرم کرد ... نرفت از ياد من عشق سفر عاشقترم کرد

هنوز پيش مرگتم من. بميرم تا نميری ... خوشم با حاطراتت اينو از من نگيری

دلم از ابر و بارون بجز اسم تو نشنيد ... تو مهتاب شبونه فقط چشمام تورو ديد

نشو با من غريبه مثل نا مهربونها ... بلا گردون چشمات زمين و آسمانها

می خوام برگردم اما می ترسم ..... بگی حرفی نداری. بگی عشقی نمونده

می ترسم بری تنهام بذاری ..... بری تنهام بذاری

[+] نوشته شده توسط اصغــ فضلی ــر در 0:13 AM | |







نگاهت



نگاهت ،

تکرار مکرر بهار ست وُُ

خنده ات ،

شکفتنِ غنچه هاي محجّبه .

نه ؛

مرا حرفي نيست .

هر چه مي خواهي بکن .

بگذار اين بار هم کار ها باب ميل تو باشد .

مي خواهي بروي

وُ مرا انيس رنج دوريت

وُ همنشين حسرت ديدارت گرداني ؟

باشد ، برو ، خدانگهدار

سفر بخير

برو

و رمه ي نگاهت

وُ نسيم عطرت را نيز با خود ببر .

و حتا آن لبان لعلينت را

که من ، هر بار براي بوسيدنشان

مسير پر از اضطرابِ و التهابِ

گلو گاه و چانه ات را

به آرامي _

و ُ وسواس مي پيمودم

و ُ ناگاه بي آنکه تو بداني

به يورشي

به تسخير خويش در مي آوردمشان .

مي خواهي بروي ؟ برو ، مرا حرفي نيست .

امّا بر سر گذرت

بربلنداي صعب العبور ترين قلّه اي که مي شناسي

با سرخي لبانت

لا له اي بکار

تا من هر روز براي ديدنش

کوه ها ، درّه ها وُ سنگلاخ ها را بپيمايم

و تجربه ي مکرر کنم

سختي ديدارت را .



--------------------------------------------------------------------------------

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود...

گزيده ای از قصيده آبی خکستری سیاه


[+] نوشته شده توسط اصغــ فضلی ــر در 2:17 AM | |







تنهایم را با تو قسمت می كنم



تنهایم را با تو قسمت می كنم

سهم كمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

غم آنقدر دارم كه میخواهم تمام فصل ها را بر سفره رنگین خود بنشانمت

بنشین غمی نیست

حوای من

بر من نگیر این خود ستایی را

كه بی شك تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

آئینه ام را بر دهان تك تك یاران گرفتم تا روشنم شد

در میان مرده گانم همدمی نیست همواره چون من

نه ، فقط یك لحظه خوب من بیاندیش

لبریزی از گفتن

ولی در هیچ سویت محرمی نیست

من قصد نفی بازی گل و باران را ندارم

شاید برای من كه همزاد كویرم شبنمی نیست

شاید به زخم من كه می پوشم ز چشم شهر آن را در دستهای بی نهایت مهربانش مرحمی نیست

شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر

اگر چه اینك به گوش انتظارم

جز صدای مبهمی نیست

تنهایم را با تو قسمت می كنم

سهم كمی نیست



[+] نوشته شده توسط اصغــ فضلی ــر در 2:17 AM | |







عشــق یعنی من وتو



عشــق یعنی همکلام چشمه و مهتاب و تو .
عشــق یعنی در کلامـــــت معجزه .
عشــق یعنی در سلامت راز وناز .
عشــق یعنی در نگاهت اشتیـــاق .
عشــق یعنی در وجـــودت انتظار .
عشــق یعنی در نهادت وصـل یار .
عشــق یعنی در فراقت اشک یـار .
عشــق یعنی یـــادگــار مـــاندگـار .
عشــق یعنی هستی و سرمستی مرز بلـوغ .
عشــق یعنی همردیف بی نیازی ، یک نیاز .
عشــق یعنی حرمت مرز و حدود .
عشــق یعنی جاودانه رمـز و راز .
عشــق یعنی میوه ممنوع در بـــاغ بهشت .
عشــق یعنی هجرت از تنهائی و بیگانگی .
عشــق یعنی یک نـوازش ، بی ریـا .
عشــق یعنی غــرق در باران نــور .
عشــق یعنی سرو و بید و یک انار .
عشــق یعنی اتفاقی بس غــــــریب .
عشــق یعنی یک طلوع و یک غروب .
عشــق یعنی یـک سلام و یــک وداع .
عشــق یعنی تـــــــو ، عبــادتگاه من .
عشــق یعنی مــــن ، زیــارتگاه تـــو .
عشــق یعنی برتر از هر چیز نیـــک .
عشــق یعنی لـذت بیـــــــم وامیــــــد .
عشــق یعنی با غــــریزه در سفــــر .
عشــق یعنی یک جنــون ، دیوانگی .
عشــق یعنی رویای من ، رویای تو .
خوش باشی عزیز مهربونم .


[+] نوشته شده توسط اصغــ فضلی ــر در 2:15 AM | |







برای عشق زندگی کن


برای عشق تمنا کن ولی خارنشو

برای عشق قبول کن ولی غرورت را از دست نده

برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو

برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن

برای عشق جون خودت رو بده ولی جون کسی رو نگیر

برای عشق وصال کن ولی فرار نکن

برای عشق زندگی کن و عاشقونه زندگی کن

برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش

برای عشق خودت باش ولی خوب باش

برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه




[+] نوشته شده توسط اصغــ فضلی ــر در 2:14 AM | |







حلالم كن

خيلي پشيمونم
حلالم كن
با عشق تو بدجوري تا كردم
خيلي واسه جبرانشون ديره اين حقمه خيلي خطا كردم

[+] نوشته شده توسط اصغــ فضلی ــر در 2:13 AM | |







اين گريه نيست

اين گريه نيست
اين سهمم از درده
سهم من از بغض نگاه تو
خواستم بيام اما ديگه دورم از تو
و قلب بي گناه تو

[+] نوشته شده توسط اصغــ فضلی ــر در 2:12 AM | |







دوست من

دوست من ، نوشتن نفرين است
پس از دوزخ پر لهيب من فرار كن
مي پنداشتم دفترها برايم پناهي هستند
اما ديدم شعر كمر به قتل من بسته است
مي پنداشتم عشق تو پاياني ست براي بيگانگي ها
اما چون آبي از ميان انگشتانم جاري شدي و گذشتي

زماني از مذهب عشق سخن گفتم اما
قناري ها در گلويم خاموش شدند
در شهر غبار چه تفاوتي است
ميان تصوير


[+] نوشته شده توسط اصغــ فضلی ــر در 2:9 AM | |







در اين كتاب

در اين كتاب مي‌آورم حرفي نيست
و اين كتاب را كه تا آخرين ورق
ورق زده‌ام.
حرف تازه‌اي نيست
اين كه چرا كهنه نمي‌شود
. . .
بد نيست بهتر است بگويم كه تا به حال
جرأت نكرده‌ام
تو را از متن اين كتاب
يا شعرهايي كه تو را زنده كرده‌اند
بيرون بياورم ودوباره ببينم
مي‌شد كه باز از اوّل ورق ورق
دنبال حرف‌هاي تازه بگرد


[+] نوشته شده توسط اصغــ فضلی ــر در 2:8 AM | |







بــــــــــــــارانـــــــــــــــــــم

بارانـــــــــــــــــــــم که در غروبی ابدی
درپاییــــــــــــــــــــــزی بی پایان
می گریم
تمام باغهای خزانی
درختان خشک
پرندگان سرگردان
سهم خود را از اندوه
در دلم دارند
بــــــــــــــارانـــــــــــــــــــم و
ابرهای تمام عالم مرا
می بــــــــــــــــــــــــــــــــــــارند


[+] نوشته شده توسط اصغــ فضلی ــر در 2:4 AM | |







پس بچــــــــــــرخ تا بچــــــــــــــــرخیم

ای دنیا تو که اینگونه می چرخی و می چرخانی

وازاین چرخشت هیچ امانی نیست بدان که هیچ چرخیدنی جاودانه نیست

............

پس بچــــــــــــرخ تا بچــــــــــــــــرخیم


[+] نوشته شده توسط اصغــ فضلی ــر در 2:1 AM | |







همهمه را از من دور کنید

باران را از من جدا کنید
این روزها فقط آفتاب را می خواهم
همهمه را از من دور کنید
چند روزیست فقط به دنبال سکوتم

پرنده می خواهد چند روزی
خود را در فقس اتاقش
زندانی کند



[+] نوشته شده توسط اصغــ فضلی ــر در 1:58 AM | |







دایم می شکنم

مدام شیشه می شوم
دایم می شکنم
مدام ابر می شوی
دایم بر من می باری
صدای شرشرباران
روی پوست طبل زمین
ترشح دوباره ی آن
روی سطح صاف
شیشه می شوم
تا باران هایت
بشوردم در شورشی مدام
.
.
.


[+] نوشته شده توسط اصغــ فضلی ــر در 1:57 AM | |







نترس

نترس
می دانم
در یک چشم به هم زدن
از چشم
افت
تا
ده
ام
.
.
.




که

من مقدس ترین اشک هایم را
در گناه آلود ترین شبهای زندگیم ریختم
.
.
.



[+] نوشته شده توسط اصغــ فضلی ــر در 1:56 AM | |







اگه آدم برفی باشی


اگه آدم برفی باشی ، خیلی بهتره تا اینکه یه آدم
غیر برفی باشی ولی دلت برفی باشه


[+] نوشته شده توسط اصغــ فضلی ــر در 1:54 AM | |







آمدن همان رفتن است

به دنیا می آییم تنها برای چند لحظه

این رویداد غم انگیز زیباست

می میریم تنها برای چند لحظه

این پدیده زیبا غم انگیز است

دیگر چه فرقی می کند چشمهایمان باز باشد یابسته

آمدن همان رفتن است

دنیا آنقدرها هم که می گفتند قشنگ نیست


[+] نوشته شده توسط اصغــ فضلی ــر در 1:52 AM | |







تقديم به عاشقان سيد الشهدا

كل يوم عاشورا....كل ارض كربلا

به سينه هركه تمناي كربلا دارد!!

هميشه در دل خود روضه اي به پادارد!!

كسي كه عشق تو دارد دگرچه كم دارد!!

بدون عشق تو عالم كجا بها دارد!!


[+] نوشته شده توسط اصغــ فضلی ــر در 0:39 AM | |







هـــــان اي غـــزال وحشي آهـوي کيستي..

اي دل اسيـــر سلسلـــه ي مـــــوي کيستــي..
آئينـــــــه دار آئينــــــــه ي روي کيستــــــي..
در پــرده خيال بخلــــوتگـــه اميــــــــــد..
نقش آفــــرين طلعت نيکـــــــوي کيستي..
بس فتنــه ي نشسته کــه ازناله ي توخاست..
تا درد چين نرگس جـــــادوي کيستــــــي..
گل شـــد نگـــار پـــرده نشين بهــار و تو..
سر گشته چـــون صبـــا بسر کوي کيستي..
چشم سپهــر خيره در افسانه ي تو مانــــــد..
تو خيــره مانـــده بر خم ابــــرو ي کيستــــي..
بوي فـــراق مي ورد از طــرف اين چمــن..
بي خويشتن فتاده تــو بـــر بـــوي کيستي..
بازم نمانـــد تاب پريشانــــي از غمــــت..
پيــــونـــد عمـــر بسته بگيسوي کيستـي..
عمـــري گــذشت کــز بر مشفق رميده اي..
هـــــان اي غـــزال وحشي آهـوي کيستي..


[+] نوشته شده توسط اصغــ فضلی ــر در 1:38 AM | |







تو ياس باغ دلمي

تو ياس باغ دلمي تنها کسم تو عالمي
باغ دلم بهاريه وقتي هميشه با مني
شمع وجودم تويي نور و طلوعم تويي
وقتي که هستي با من عمرم وجونم تويي
تنها تويي تو فکر من هم کار من هم ذکر من
وقتي نباشي ميميرم اي عشق من وجود من
تو ياس باغ دلمي تنها کسم تو عالمي
باغ دلم بهاريه وقتي هميشه با مني
تو شهاب آسموني مقصدت دل زمينه
وقتي مياي به مقصد دل من فرش زمينه
وقتي که پا ميذاري دنيا رو جا ميذاري
ميايي تو باغ دل من دلت رو جا ميذاري
تو ياس باغ دلمي تنها کسم تو عالمي
باغ دلم بهاريه وقتي هميشه با مني
وقتي چشام بارونيه وقتي که من گريه دارم
دوست دارم داد بزني بگي که من دوست دارم
وقتي که من نگات کنم دوست دارم کم بيارم
پشت پلک اين چشام يه قطره شبنم بيارم
تو ياس باغ دلمي تنها کسم تو عالمي


[+] نوشته شده توسط اصغــ فضلی ــر در 1:36 AM | |







شکلات

شکلات

با يک شکلات شروع شد ...
من يک شکلات گذاشتم توي دستش اونم يک شکلات گذاشت توي دستم .
من بچه بودم او نم بچه بود
سرم را بالا کردم سرش را بالا کرد
ديد که منو ميشناسه . خنديدم .

گفت دوستيم ؟
گفتم دوست دوست
گفت تا کجا ؟
گفتم دوستي که تا ندارد
گفت تا مرگ !! خنديدم و
گفتم من که گفتم تا ندارد !
گفت باشد تا پس از مرگ !
گفتم نه نه نه تا ندارد .
گفت قبول تا اونجا که همه زنده مي شوند . يعني زندگي پس از مرگ.
باز هم با هم دوستيم . تا بهشت تا جهنم تا هر کجا که باشد من و تو با هم دوستيم .

خنديدم ...

گفتم تو براش تا هر کجا دلت مي خواهد يک تا بذار .
اصلا يک تا بکش از سر اين دنيا تا اون دنيا . اما من اصلا تا نمي ذارم .
نگاهم کرد .
نگاهش کردم .
با ور نمي کرد . مي دونستم
اون مي خواست حتما دوستيمون تا داشته باشد .
دوستي بدون تا رو نمي فهميد ... .

گفت بيا براي دوستيمون يه نشونه بذاريم .
گفتم باشه توبذار
گفت شکلات .
هر بار که همديگر را مي بينيم يک شکلات مال تو يکي مال من باشه ؟؟
گفتم باشه .

هر بار يک شکلات مي گذاشتم توي دستش او هم يک شکلات توي دست من .
باز همديگر را نگاه مي کرديم يعني که دوستيم دوست دوست
من تندي شکلاتم را باز مي کردم و مي ذاشتم توي دهنم و تند تند اون رو مي مکيدم
مي گفت شکمو !! تو دوست شکموي من هستي .
و شکلاتش را مي ذاشت توي يه صندوق کوچلوي قشنگ .
مي گفتم بخورش !!
مي گفت تموم مي شه . مي خواهم تموم نشود براي هميشه بمونه .
صندوقش پر از شکلات شده بود .
هيچ کدومش رو نمي خورد . من همه اش راوخورده بودم .
گفتم اگر يک روز شکلاتهايت رو مورچه ها بخورن يا کرمها
اون وقت چه کار مي کني ؟؟
گفت مواظبشون هستم .
مي گفت مي خواهم نگهشون دارم تا موقعي که دوست هستيم
و من شکلاتو رو مي ذاشتم توي دهنم و مي گفتم نه نه نه دوستي که تا ندارد

...
يک سال . دو سال . چهار سال . هفت سال . ده سال . بيست سالش شده .
اون بزرگ شده . منم بزرگ شد ام
من همه شکلات هام رو خوردم .اما اون همه شکلات ها را نگه داشته .
اون امده تا امشب ا خدا حافظي کنه .
مي خواهد بره . بره اون دور دور ها
مي گه ميرم اما زود بر مي گردم.
من ميدونم مي ره و بر نمي گرد.
يادش رفت شکلات به من بدهد .
من که يادم نرفته . يک شکلات گذاشتم کف دستش
گفتم اين براي خوردن . يک شکلات هم گذاشتم کف اون دستش .
اين هم اخرين شکلات براي صندوق کو چکت يادش رفته که صندوقي دارد براي شکلات هايش .
هر دوتا رو خورد .
خنديدم

مي دونستم دوستي من تا نداره
اما دوستي اون تا داره

مثل هميشه .
خوب شد همه شکلات هامو خوردم . اما او هيچ کدومش رو نخورد .
حالا با يک صندوق پر از شکلات نخورده چي مي کنه ؟؟


[+] نوشته شده توسط اصغــ فضلی ــر در 3:32 PM | |







مرغ شکسته بال؟

انها که دام بر گذر صيد مي نهند
انديشه کي کنند ز مرغ شکسته بال؟
در راه عشق بعد منازل حجاب نيست
دوري گمان مبر بود مانع وصال


[+] نوشته شده توسط اصغــ فضلی ــر در 3:29 PM | |







او تو را دوست ندارد.

سي را كه تو دوست داري ، او تو را دوست ندارد.

كسي كه تو را دوست دارد ، تو او را دوست نداري.

اما كسي كه تو را دوست دارد و تو هم او را دوست داري به علت قوانين زندگي هيچگاه به هم نمي رسيد.

و اين رنج است.

اين زندگي است.

اين زندگي است.

اين زندگي است


[+] نوشته شده توسط اصغــ فضلی ــر در 2:10 PM | |







گریه نمیکنم


گریه نمیکنم

نه اینکه خوبم
گریه غرورم و بهم میزنه
مرد برای هضم دلتنگیاش
گریه نمیکنه
قدم میزنه


[+] نوشته شده توسط اصغــ فضلی ــر در 2:9 PM | |







دلم گرفته است

دلم گرفته است


به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست


[+] نوشته شده توسط اصغــ فضلی ــر در 2:7 PM | |







آغاز دوباره

شب ، کنار شعله ی سبز بخاری رفته ام در خویش

باغ سبز شعله ها ، شعر دلاویزیست .

در من ، امشب چشمه ی احساس می جوشد ،

 گریه خواهدشد ؟

 بوسه  خواهد شد ؟

 یا گلی بر گور یاران صفا اندیش  ؟

 

قطره های سبز باران ، قصه می گوید

 زردی غم را

 از شیار شیشه های مات ، می شوید .

 دست من روی بخاری ، گرمی گمگشته یی را باز می جوید .

 در نگاهم  جنگل اندیشه های سبز می روید .

در اتاق خواب می خواند زنی پرشور :

« کوچه ها سبز و اتاقم سبز »

« شعله ی گرم چراغم سبز  »

 « ...............     باغم سبز »

 پرده های سبز توری می تپد آرام

 از شکاف پرده می روید :

بازوان صبح مرمرفام .

 لذتی ، چون لذت آدینه شبهایی که کوکش نیست .

 می دود در دیدگان فسفرین ساعت بی تاب .

او ،

تهی از کام .

 چانه اش  را می گذارد بر سرم ، سنگین

 ابر مویش می دود بر شانه ام ، لرزان .

 می گشاید  عقده ی دیرین

 پشت دستم می شکوفد  دانه ی باران .

 

 دیده  در آیینه می بندیم

 جاده ی مومین و باریک نگاه ما

از دم گرم بخاری ، آب می گردد

 چکه هایش  فسفر شبتاب می گردد .

 در اتاق گرم ، سوزد شبچراغ سبز

بر لب آیینه ماسیده ست :

« ای دو چشم سبز

 در خزان زرد نگاهم ، شکوفا باش

 ای دو چشم سبز 

 ای ... »


[+] نوشته شده توسط اصغــ فضلی ــر در 12:33 PM | |







معنای خوشبختی

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. 
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت. 

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. 
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد. 
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد. 
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود. 
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی،

دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. 
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد. 

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. 
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ 
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. 
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. 
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟ 
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. 

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟ 
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم. 
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ 
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ 
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.


[+] نوشته شده توسط اصغــ فضلی ــر در 12:31 PM | |







عاشق دنیا

هر جا که باشی میتونی صدای پای عشق رو بشنوی

باید بری رو موجش ، قد تاپ تاپ قلبت

اونوقت ، اگه بتونی تیکه های قلبها رو بهم بچسبونی میتونی  آخر عشق رو هم ببینی .

میدونم اگه به اندازه ی لحظه ای تو هر قلبی زندگی کنم میتونم عاشق ترین عاشق دنیا بشم

به فرشته ها بگو که درها رو باز کنن

فرشته هایی که تو قلبها زندگی میکنن

فرشته ی تو

فرشته ی او

فرشته های ساکن تمام قلبهای دنیا ......

من می خوام عاشق ترین عاشق دنیا بشم

عاشق همه ی مردم دنیا .........


[+] نوشته شده توسط اصغــ فضلی ــر در 12:29 PM | |







خیلی بزرگ بود!

وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خونن دست تکون بدی...

وقتی بزرگ میشی ، خجالت می کشی دلت برای جوجه قمری هایی که مادرشون برنگشته شور بزنه. فکر می کنی آبروت میره اگه یه روز مردم - همونهایی که خیلی بزرگ شده اند - دلشوره های قلبت رو ببینند و به تو بخندند...

وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی پروانه های مرده ات رو خاک کنی براشون مراسم روضه خونی بگیری و برای پرپر شدن گلت گریه کنی...

وقتی بزرگ میشی، خجالت می کشی به دیگران بگی که صدای قلب انار کوچولو رو میشنوی و عروسی سیب قرمز و زرد رو دیدی و تازه کلی براشون رقصیده ای...!

وقتی بزرگ میشی ، دیگه نمی ترسی که نکنه  فردا صبح خورشید نیاد ، حتی دلت نمی خواد پشت کوهها سرک بکشی و خونه خورشید رو از نزدیک ببینی ...

 وقتی بزرگ میشی، دیگه دعا نمی کنی برای آسمون که دلش گرفته، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکای آسمون رو پاک می کردی...

 وقتی بزرگ میشی ، قدت کوتاه میشه ، آسمون بالا می ره و تو دیگه دستت به ابرها نمی رسه و برات مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها  ، ستاره ها چی بازی می کنند .اونا اونقدر دورند که تو حتی لبخندشونم نمی بینی و ماه - همبازی قدیم تو - اونقدر کمرنگ میشه که اگه تموم شب رو هم دنبالش بگردی پیداش نمی کنی ...

 

وقتی بزرگ میشی ، دور قلبت سیم خاردار می کشی و در مراسم تدفین درختها شرکت می کنی و فاتحه ی تموم آوازها و پرنده ها رو می خونی و یه روز یادت می افته که تو سالهاست چشمهات رو گم کردی و دستات رو در کوچه های کودکی جا گذاشتی. اون روز دیگه خیلی دیر شده...

فردای اون روز تو رو به خاک میدهند و می گویند : " خیلی بزرگ بود "

ولی تو هنوز جا داری تا خیلی بزرگ بشی ، پس بیا و خجالت نکش و نترس... 


[+] نوشته شده توسط اصغــ فضلی ــر در 12:24 PM | |




www.j28.biz & www.j28.ir & www.bia2funny.ir & www.TakTemp.com

________________________________________